و گاهی وقت ها درد هم شيرين است...
تن به غروب نسپرده ام
هنوز عطر طلوع در رگ های من جاريست
و سايه، هنوز هم می گويد:
**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**
اگر چه
غرور واژه ها را در هم شکسته ام
و گلدان آروزهايم
مدتی است آب را نمی شناسد...
***
آواز های بی صدا در گوشت زنگ می زنند
در را که باز می کنی
فرو می ريزی
و تا می خواهی نگاهت را پس بگيری
جز خاکسترش را نمی بينی...
***
باران
صدای عشق بود
و باد هر صبح
عطر نگاه تو را با خود می آورد
و قاصدک
شب هنگام
آروزهايت را در گوشم نجوا می کرد
طلوع لبخند تو را داشت
و غروب
تکه ای بود
که از عمق زخم هايت بر می خاست...
***
دردی بودی
که آهسته زاده شدی درونم
***
تو چاه را می دانستی
و من موج را
من، پشت تو راه می رفتم
تو گذشتی
من سقوط کردم
می دانم
راه رفتنت را نگاهی نينداخته بودم...
***
فکر می کردم
باران ، آخر صداقت است...
و خورشيد
هيچ گاه دروغ نمی گويد...
و سايه
تعبيری بود که مرا می ترساند:...
از بودنش...
***
باران ، نمی بارد
و خورشيد
در يک غروب بی پايان
می سوزاندم...
و سايه ی مهربان، می گويد :
**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**
***
من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...
من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...
***
من از سقوط برخاسته ام...
آن گونه که بايد...
ترانه های ترک خورده ام را
به دست های او می سپارم
تا از نو بسازد...
با کالبدی
فراتر از انديشه ی من...
