انسان و اشک
انسان و اشک
اشک آبی است که برای خـاموش کردن آتش دل ها خلق شده ، گوهر درخشانی است که از یأس و حرمان به وجود آمده ، بـــاران غم انگیزی است که از ابر آه می بارد . آبدانه ای است که نشانه ی دلهای شکسته و خاطرهای خسته می باشد ، مرواریدی است که افسانه ی شب های هجران را به خاطر می آورد ، یادگار شوق دیدار نخستین و رنج و عذاب روز فراق و جدایی است و در نهایت نعمتی است که به جهت تسلی دل های دردمند و ستم دیده آفریده شده
اشـــک بـــاران صفا بخــشی است که طوفان های سرکش غم را فرو می نشاند و غبار اندوه را از رخسار دل پاک می گرداند . اگر دیـــده نـگرید دل نمی خـنـدد و هر گاه اشک ها فــرو نریزند ، روح آرامش پیدا نمی کند زیرا چند قطره اشک بر خانه ی دل همان صفا را می بخشد که باران بر دشت .
اشک چیست ؟ ای دوست بدان که اشــک تســـلی بخش دل و آرام بخـــش روان آدمی است . اما اگر بیشتر بریزد ، گلشن روح را پژمرده می سازد .
آری باران اگر چه صفا بخـــش گلشن طبیعت است ، اما اگر زیاده از حد ببارد دشت های با صفا را ویران و چمن های با طراوت را افسرده ساخته و زیباییها را به زشتی مبدل می گرداند .
پس برای چه می خــواهید همـــیشه گریه کنید ، مگر امــــــــید و شــادمــانی را دوســت ندارید ؟ مگر نمی دانید که صـــبر و امـــید ، ناملایمات زندگی را از بین می برد ؟ اگر راستش را بخواهید من گــــــریه را دوست ندارم زیرا می ترسم چرخ بازیگر به گریه ی من بخندد و بگوید : " یک انسان را در برابر بــازی های خود به زانو بر آوردم و او را در مقابل ناکامی و شکست به ریختن اشک وا داشتم ."
پس یاران ، باید به زیر شمشیر غم های روزگار شادمانه رفت و بر چـهره ی شکست ها و ناکامی ها عاقلانه خنده زد و به هنگام حوادث ناگوار و مصیبت های بزرگ به جهت تسـلی روح و شفای خاطر کمی اشک ریخت و سپس با شکیبایی مروارید اشک را از گونه ها سترد و طریق صبر سپرد و دامن امـــید را رها نکرد که " پایان شب سیه سپــــید است ."
گر بنا بودی که اشک چشم ها دریا شود
زنـــدگی بر آدمی زندان جان فرسا شود
پس خـــدا از بهر چه این همه دریا آفرید
آفـــرینش را چنین آزاد و زیـــــــبا آفرید
گر که قـــیـد و بــند لازم بود بر پای بشر
گاه خلقت قحــــط قید و بند و آهن بد مگر
