آفتابگردون و پسرک
باز هم مثل همیشه وقتش بود . وقتش بود که خورشید بره و گل های آفتابگردونو در حسرت دیدار خودش بزاره .
شاید هیچ کس حاضر نشه با این همه بی محلی باز هم دل داده باشه ، نه هیچکس حاضر نمی شه ، اما آفتابگردون این کارو کرده و با تمام بی محلی های خورشید باز هم منتظر است.
اما شاید دردناک ترین لحظه همین لحظه است . لحظه ای که باید دوباره دلی قربانی شود تا خورشید راهی شود . سرخی خون رنگی تمام آسمان را می پوشاند .
اما امشب با شب های قبل کمی تفاوت دارد ، آفتابگردانی نمی تواند بخوابد . پس از آن که سرخی خون رنگ آسمان به سیاهی تبدیل شد آفتابگردان دید که مادر آسمان شب ، ماه مهربان ، فرزندانش را با محبت فراوان دنبال خود می کشاند ، هر کدام را در نقطه ای از آسمان شب می گذارد تا روشنی بخش آسمان باشند .
مثـــل عادت همیشه ماه شروع کرد به شمردن فرزندانش . یک ، دو ، سه و..... وای رنگ ماه پرید . سیاه شد ، سرخ شد و گفت : وای چی شده ؟ ستاره ی نازم کجاست ؟ کجاست ؟ کجاست ؟ ................
انگار یکی از ستارگانش گم شده بود .
آفتابگردون همچنان ناظر این صحنه ها بود .
مادر با دلی پر التهاب به این طرف و آن طرف می دود . این گوشه ، آن گوشه ، همه جا ..... نه نیست ! کجاست ؟ چه کنم خدایا چه کنم ، کمــکم کن .خسته می شود می نشیند . گریه می کند زار زار . خودش را می زند ..........
ناگهان چشمش به جایی در گوشه ی تاریکی ها افتاد . فورب بدان جا شتافت . آری نوری پیداست . با چشمان اشک آلودش لبخندی زد و گفت : ستاره ام آن جاست آن جا ، و دوید .
به آن نور نزدیک شد ، نور از داخل اتاقی می آمد که پنجره اش باز بود ، از پنجره به داخل نگاه کرد . پسرکی را دید که ستاره اش را در دست گرفته بود . به ستاره نگاه می کرد با آن بازی می کرد ، درد دل می کرد و ........
خلاصه معنای خوشبختی را با دیدن پسرک حس کرد .
مادر طاقت نیاورد فوری رفت به داخل و فرزندش را در آغوش گرفت و فوری بیرون آمـــد . ناگهان ماه حس کرد که کوهی در پشت سرش شکست ، درختی از بن بر زمین افتاد . پسرک گریه کرد زار زار . صدایش چندان بلند نبود اما تمام هستی را به همدردی با خود وادار کرد ، حتــــــی آفتابگردان نیز نتوانست دوام بیاورد ، بله او نیز گریست . مادر درنگ کرد ، به ستاره اش نگاه کرد چشمان او نیز اشک آلود بود .
مادر نگاه می کرد ، ستاره نیز با چشمانی اشک آلود نگاه می کرد ، حتی آفتابگردون هم می نگریست . اما پسرک همچنان اشک می ریخت ..........................
مادر باز هم بخشنده ترین فرد است . ستاره اش را به پسرک داد ، پسرک خوشحال شد ، ستاره را بغل کرد ، گرداند ، بوسید و آن را در نهایت در دلش فرو کرد .
مادر خوشحال بود ، چون فرزندش روشنی بخش دلی تار بود . حال همه ی دنیا خوشحال بودند حتــــــــــــــــی آفتابگردان .
در این میان آفتاگردان حس کرد آسمان روشنی قبل را ندارد ، زیرا روشن ترین ستاره اش را دزدیده بودند . اما باز زیبایی زندگی را مشاهده می کرد .
آفتابگردان از آن به بعد تصمیمی گرفت . به خود گفت : ازین به بعد مثل پسرک اشک خواهم ریخت تا به معشوقم برسم . آفتابگردان شروع کرد ، اشک ریخت . اشک ریخت و اشک ریخت و.......
آنقدر اشک ریخت که اشک هایش رنگ سیاهی چشمانش را به خود گرفت . اما او همچنان اشک می ریخت .
حـــــــــــــــال دیگر صبح شده بود .
* تو اون ستاره بودی و من پسرک *