تبليغاتX
Likes Moon Light

Likes Moon Light

مــــــثل مــــــــاه

و گاهی وقت ها درد هم شيرين است...

 

 

تن به غروب نسپرده ام

هنوز عطر طلوع در رگ های من جاريست

و سايه، هنوز هم می گويد:

**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**

اگر چه

غرور واژه ها را در هم شکسته ام

و گلدان آروزهايم

مدتی است آب را نمی شناسد...

***

آواز های بی صدا در گوشت زنگ می زنند

در را که باز می کنی

فرو می ريزی

و تا می خواهی نگاهت را پس بگيری

جز خاکسترش را نمی بينی...

***

باران

صدای عشق بود

و باد هر صبح

عطر نگاه تو را با خود می آورد

و قاصدک

شب هنگام

آروزهايت را در گوشم نجوا می کرد

طلوع لبخند تو را داشت

و غروب

تکه ای بود

که از عمق زخم هايت بر می خاست...

***

دردی بودی

که آهسته زاده شدی درونم

***

تو چاه را می دانستی

و من موج را

من، پشت تو راه می رفتم

تو گذشتی

من سقوط کردم

می دانم

راه رفتنت را نگاهی نينداخته بودم...

***

فکر می کردم

باران ، آخر صداقت است...

و خورشيد

هيچ گاه دروغ نمی گويد...

و سايه

تعبيری بود که مرا می ترساند:...

از بودنش...

***

باران ، نمی بارد

و خورشيد

در يک غروب بی پايان

می سوزاندم...

و سايه ی مهربان، می گويد :

**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**

***

من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...

من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...

***

من از سقوط برخاسته ام...

آن گونه که بايد...

ترانه های ترک خورده ام را

به دست های او می سپارم

تا از نو بسازد...

با کالبدی

فراتر از انديشه ی من... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16:4  توسط مـــــهدی  | 

آفتابگردون و پسرک

 

آفتابگردون و پسرک

 

 

باز هم مثل همیشه وقتش بود . وقتش بود که خورشید بره و گل های آفتابگردونو در حسرت دیدار خودش بزاره .

شاید هیچ کس حاضر نشه با این همه بی محلی باز هم دل داده باشه ، نه هیچکس حاضر نمی شه ، اما آفتابگردون این کارو کرده و با تمام بی محلی های خورشید باز هم منتظر است.

اما شاید دردناک ترین لحظه همین لحظه است . لحظه ای که باید دوباره دلی قربانی شود تا خورشید راهی شود . سرخی خون رنگی تمام آسمان را می پوشاند .

اما امشب با شب های قبل کمی تفاوت دارد ، آفتابگردانی نمی تواند بخوابد . پس از آن که سرخی خون رنگ آسمان به سیاهی تبدیل شد آفتابگردان دید که مادر آسمان شب ، ماه مهربان ، فرزندانش را با محبت فراوان دنبال خود می کشاند ، هر کدام را در نقطه ای از آسمان شب می گذارد تا روشنی بخش آسمان باشند .

مثـــل عادت همیشه ماه شروع کرد به شمردن فرزندانش . یک ، دو ، سه و..... وای رنگ ماه پرید . سیاه شد ، سرخ شد و گفت : وای چی شده ؟ ستاره ی نازم کجاست ؟ کجاست ؟ کجاست ؟ ................

انگار یکی از ستارگانش گم شده بود .

آفتابگردون همچنان ناظر این صحنه ها بود .

مادر با دلی پر التهاب به این طرف و آن طرف می دود . این گوشه ، آن گوشه ، همه جا ..... نه نیست ! کجاست ؟ چه کنم خدایا چه کنم ، کمــکم کن .خسته می شود می نشیند . گریه می کند زار زار . خودش را می زند ..........

ناگهان چشمش به جایی در گوشه ی تاریکی ها افتاد . فورب بدان جا شتافت . آری نوری پیداست . با چشمان اشک آلودش لبخندی زد و گفت : ستاره ام آن جاست آن جا ، و دوید .

به آن نور نزدیک شد ، نور از داخل اتاقی می آمد که پنجره اش باز بود ، از پنجره به داخل نگاه کرد . پسرکی را دید که ستاره اش را در دست گرفته بود  . به ستاره نگاه می کرد با آن بازی می کرد ، درد دل می کرد و ........

خلاصه معنای خوشبختی را با دیدن پسرک حس کرد .

مادر طاقت نیاورد فوری رفت به داخل و فرزندش را در آغوش گرفت و فوری بیرون آمـــد . ناگهان ماه حس کرد که کوهی در پشت سرش شکست ، درختی از بن بر زمین افتاد . پسرک گریه کرد زار زار . صدایش چندان بلند نبود اما تمام هستی را به همدردی با خود وادار کرد ، حتــــــی آفتابگردان نیز نتوانست دوام بیاورد ، بله او نیز گریست . مادر درنگ کرد ، به ستاره  اش نگاه کرد چشمان او نیز اشک آلود بود .

مادر نگاه می کرد ، ستاره نیز با چشمانی اشک آلود نگاه می کرد ، حتی آفتابگردون هم می نگریست . اما پسرک همچنان اشک می ریخت ..........................

مادر باز هم بخشنده ترین فرد است . ستاره اش را به پسرک داد ، پسرک خوشحال شد ، ستاره را بغل کرد ، گرداند ، بوسید و آن را در نهایت در دلش فرو کرد .

مادر خوشحال بود ، چون فرزندش روشنی بخش دلی تار بود . حال همه ی دنیا خوشحال بودند حتــــــــــــــــی آفتابگردان .

در این میان آفتاگردان حس کرد آسمان روشنی قبل را ندارد ، زیرا روشن ترین ستاره اش را دزدیده بودند . اما باز زیبایی زندگی را مشاهده می کرد .

آفتابگردان از آن به بعد تصمیمی گرفت . به خود گفت : ازین به بعد مثل پسرک اشک خواهم ریخت تا به معشوقم برسم . آفتابگردان شروع کرد ، اشک ریخت . اشک ریخت و اشک ریخت و.......

آنقدر اشک ریخت که اشک هایش رنگ سیاهی چشمانش را به خود گرفت . اما او همچنان اشک می ریخت .

حـــــــــــــــال دیگر صبح شده بود .

 

 

 

* تو اون ستاره بودی و من پسرک *

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:7  توسط مـــــهدی  | 

حقیقت و دروغ

 

حقیقت و دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:7  توسط مـــــهدی  |