تبليغاتX
Likes Moon Light

Likes Moon Light

مــــــثل مــــــــاه

نمی دانم چرا رفتی ..... ؟

نمی دانم چرا رفتی ........؟

نمی دانم چرا  شاید خطا کردم .......

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه ؟

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد ..................     برگرد

و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:21  توسط مـــــهدی  | 

انسان و اشک

انسان و اشک

 

 

اشک آبی است که برای خـاموش کردن آتش دل ها خلق شده ، گوهر درخشانی است که از یأس و حرمان به وجود آمده ، بـــاران غم انگیزی است که از ابر آه می بارد . آبدانه ای است که نشانه ی دلهای شکسته و خاطرهای خسته می باشد ، مرواریدی است که افسانه ی شب های هجران را به خاطر می آورد ، یادگار شوق دیدار نخستین و رنج و عذاب روز فراق و جدایی است و در نهایت نعمتی است که به جهت تسلی دل های دردمند و ستم دیده آفریده شده

اشـــک بـــاران صفا بخــشی است که طوفان های سرکش غم را فرو می نشاند و غبار اندوه را از رخسار دل پاک می گرداند . اگر دیـــده نـگرید دل نمی خـنـدد و هر گاه اشک ها فــرو نریزند ، روح آرامش پیدا نمی کند زیرا چند قطره اشک بر خانه ی دل همان صفا را می بخشد که باران بر دشت .

اشک چیست ؟ ای دوست بدان که اشــک تســـلی بخش دل و آرام بخـــش روان آدمی است . اما اگر بیشتر بریزد ، گلشن روح را پژمرده می سازد .

آری باران اگر چه صفا بخـــش گلشن طبیعت است ، اما اگر زیاده از حد ببارد دشت های با صفا را ویران و چمن های با طراوت  را افسرده ساخته و زیباییها را به زشتی مبدل می گرداند .

پس برای چه می خــواهید همـــیشه گریه کنید ، مگر امــــــــید و شــادمــانی را دوســت ندارید ؟ مگر نمی دانید که صـــبر و امـــید ، ناملایمات زندگی را از بین می برد ؟ اگر راستش را بخواهید من گــــــریه را دوست ندارم زیرا می ترسم چرخ بازیگر به گریه ی من بخندد و بگوید : " یک انسان را در برابر بــازی های خود به زانو بر آوردم و او را در مقابل ناکامی و شکست به ریختن اشک وا داشتم ."

پس یاران ، باید به زیر شمشیر غم های روزگار شادمانه رفت و بر چـهره ی شکست ها و ناکامی ها  عاقلانه خنده زد و به هنگام حوادث ناگوار و مصیبت های بزرگ به جهت تسـلی روح و شفای خاطر کمی اشک ریخت و سپس با شکیبایی مروارید اشک را از گونه ها سترد و طریق صبر سپرد و دامن امـــید را رها نکرد که " پایان شب سیه سپــــید است ."

 

 

 

گر بنا بودی که اشک چشم ها دریا شود

زنـــدگی بر آدمی زندان جان فرسا شود

پس خـــدا از بهر چه این همه دریا آفرید

آفـــرینش را چنین آزاد و زیـــــــبا آفرید

گر که قـــیـد و بــند لازم بود بر پای بشر

گاه خلقت قحــــط قید و بند و آهن بد مگر

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:20  توسط مـــــهدی  | 

کتاب زندگی

کتاب زندگی

 

 

اگر کتاب زندگی چاپ دومی داشت هرگز نمی گذاشتم این قدر غلط چاپی داشته باشه .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 18:4  توسط مـــــهدی  | 

افسانه ی حیات

افسانه ی حیات

 

 

افســــــانه ی حیات دو روزی نبود بیش

 

آن هم کـــلیم با تو بگویم چه سان گذشت ؟

 

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

 

روز دگـــر به کندن دل زین و آن گذشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:34  توسط مـــــهدی  | 

لذت یک لحظه

لذت یک لحظه

 

    تــــاج از فــــرق فـــلــک بر داشتن

                                                                                               تا ابـــــد آن تاج بر سر داشتن

 

   در بــــــهـــشت آرزو ره یافـــتــــن

                                                                                             هر نفس عقدی به ساغر داشتن

 

   روز در انـــــواع نـعـمت ها و نـاز

                                                                                             شب بتی چون ماه در بر داشتن

 

   جـــــاودان در اوج قـــدرت زیستن

                                                                                             ملک عالــم را مسخــــر داشتن

 

   بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

                                                                                             لذت یک لحظه مـــــادر داشتن

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:40  توسط مـــــهدی  | 

کوهستان عشق

کوهستان عشق

 

 

در کوهستان عشق رشته کوهی است به نام محبت

 

که از این رشته کوه رودی جاری است به نام صفا

 

و این رود به آب راهــی می ریــــزد به نام وفــــا

 

که هر دو به دریاچه ای می ریزد به نام " وداع "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:39  توسط مـــــهدی  | 

شب نتهایی خوب

شب نتهایی خوب

 

گوش کن ، دور نرین مرغ جهان می خواند .

شب سلیس است ، و یک دست ، و باز .

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه ی فصل ، ماه را می شنود .

 

 

 

پلکان جلوی ساختمان ،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

 

 

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، وبیا

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود

جذب کنند .

 

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشـــــق

تو راست .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:38  توسط مـــــهدی  | 

Desert

I dream of rain

I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
Those dreams that tie two hearts that will never die
And near the flames
The shadows play in the shape of the man’s desire

This desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

And now she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing’s as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
The rare perfume is the sweet intoxication of love

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

Sweet desert rose
This memory of hidden hearts and souls
This desert flower
This rare perfurme is the sweet intoxication of love

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:6  توسط مـــــهدی  | 

غروب بی کسی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:3  توسط مـــــهدی  | 

Rose

Hold ten Rose in your hands

And stand in the opposite of the Mirror

You will see eleven Rose in your hands

And the most beautiful Rose between them are YOU

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:1  توسط مـــــهدی  | 

خواب شیرین

خوابی دیدم ......

 

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم .

 

بر پهنه ی آسمان صخنه هایی

 

از زندگی ام برق زد .

 

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم .

 

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا

 

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد .

 

به پشت سر و به جای پاهای

 

روی شن نگاه کردم .

 

متوجه شدم که چندین بار در طول

 

مسیر زندگی ام

 

فقط یک جفت جای پاروی شن بوده است

 

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین

 

و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

 

این واقعا برایم ناراحت کننده بود

 

و در باره اش از خدا سوال کردم :

 

خدایا ، تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم ،

 

در تمام راه با من خواهی بود .

 

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام

 

فقط یک جفت جای پا وجود داشت .

 

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وفت دیگر

 

به تو نیاز داشتم ، مرا تنها گذاشتی .

 

خدا پاسخ داد : بنده ی بسیار عزیزم

 

من در کنارت هستم

 

و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت

 

اگر در آزمون ها و رنج ها ، فقط

 

یک جفت جای پا دیدی

 

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 13:47  توسط مـــــهدی  | 

چند ......

کلام محبت آمیز

 

یک کلمه ی محبت آمیز می تواند تمام فصل زمستان ، انسان را گرم کنـــد .

 

 (یک مثل ژاپنی)

 

                    --------------------------------------------------------------------------------

 

 

زندگی خواب است و عشق رویای آن

 

                                                                      (آلفرد دو مونسه)

 

                    -----------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نگاه تو

 

 

بکوش عظمت در نگاه تو باشد

 

نه در آن چیز که به آن می نگری

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

فکر افتادن باعث افتادن می شود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 0:41  توسط مـــــهدی  |