شیشه
ولی وقتی من رو شیشه ی بخار زده ی پنجرم نوشتم دوست دارم
گریه کرد ..........
مــــــثل مــــــــاه
ولی وقتی من رو شیشه ی بخار زده ی پنجرم نوشتم دوست دارم
گریه کرد ..........
خورشید رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو می کرد
ناگهان ستارهای چشمک زد
آفتابگردان سرش را به زیر افکند
گل ها خیانت نمی کنند ...........



انتظار
نمی گیرد قرار از انتظارت چشم نالان را
نباشد تا ابد آرامش این قلب پریشان را
لبش پنهان فغان میکرد راز عشق هر جا
نمی خواهد که سازد فاش درد عشق پنهانرا
هر آنکس بیند آن زیبائی روی دل آرایش
کند تائید هر دم تابش خورشید تابان را
بنالد بلبل در بوستان ازشوق روی گل
به گل ظاهر شود آن نالهء مرغ غزلخوان را
یکی گردد دو دل گر در محبت هم نظر باشد
جدا نتوان نمودن هیچکس آب شتابان را



اگر ...
اگر مي شد يكبار ديگر ...
اگر مي توانستم در دنيا يک چيز ديگر باشم ...،
مي خواستم اشك تو باشم،
كه در چشمانت متولد بشم،
روي گونه هایت زندگي كنم ...
و روي لبت بميرم
زندگی
زندگي يعني عشق
زندگي يعني ترس
زندگي دريايست
پر از موجهاي گوناگون
زندگي را بايد ديد
قلبها را لمس كرد
زندگي يعني درد
زندگي يعني رنج
زندگي احساسيست در وجود ما
زندگي كتابيست
كه بايد صفحه صفحه ها يش را ورق زد
زندگي يعني فصل فصل هاي زيبايي
فصل هاي شكوفايي
كه بايد لحظه لحظه هاي ان را رغم زد

اي كاش دست گرمت ، آهنگ ناز مي كرد
آغوش بسته ام را ، دست تو باز مي كرد
اي كاش در دل من ، مهرِ تو چنگ مي شد
در اين سراي ماتم ، دستي به ساز مي كرد
اي كاش در پناهم لـَخـتي مـي آرمـيدي
در شكرِ با تو بودن ، اين دل نماز مي كرد
اي كاش تو شتابان ، از من نمي گذشتي
احساسِ بودنت را ، حق چاره ساز مي كرد
هر جا که سفر کردم،تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم ، تو راهبرم بودی
با هر کسی سخن گفتم ، پاسخ ز تو بشنيدم
بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی
هرشب که قمر تابيد، هرصبح که سرزد شمس
در گردش روز و شب ، شمس وقمرم بودی
در خنده من چون گل ، در کنج لبم خفتی
در گريه من چون اشک، در چشم ترم بودی
در صبحگه عشرت ، همدوش تو می رفتم
در شامگه غربت ، بالين سرم بودی
چون طرح غزل کردم ، بيت الغزلم گشتی
چون عرض هنر کردم زيب هنرم بودی
آواز چو می خواندم ، سوز تو به سازم بود
پرواز چو می کردم ، تو بال و پرم بودی
هرگز دل من بر تو ، يار دگری نگزيد
گر خواست که بگزيند ، يار دگرم بودی
سر مد به ديار خود ، از ره نرسيده گفت
هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی

.... نمی خوام
نمی خوام بگم که قدر یه دنیا دوست دارم .....
چون دنیا یه روز تموم میشه .....
نمی خوام بگم که مثل گلی .....
چون گل هم یه روز پژمرده می شه .....
نمی خوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس .....
چون شب هم بالاخره تموم میشه .....
نمی خوام بگم که مثل آب پاک و زلالی .....
چون آب که هکیشه پاک نمی مونه .....
نمی خوام بگم که دوست دارم .....
چون من که اصلا دوست ندارم .....
بلکه من عاشقت هستم.....
..... چقدر سخته هر لخظه با تو بودن اما از تو دور بودن .....

تویی ....
تویی شمع شب من ، تویی همسفر من
تویی زیباتر از یاس ، تویی نیلوفر من
تویی همراه و همدل ، تویی صاحب هر دل
چه گویم از رخ تو ، منم مجنون بیدل
تویی زرین خورشید ، تویی سرخی دلها
منم دیوانه تو ، تویی افسونگر من
منم آواره تو ، منم بیننده تو
منم دلتنگ رویت ، دلم آید به سویت
چه کردی با دل من
که کردم جستجویت
نباشد چون تو زیبا
چه یوسف،چه زلیخا
فقط دانم که عشقم
همه عمرم تو هستی
![]()
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد از تو شيرين تر.
نمی شود پاييز
- فضای نمناک جنگلی اش
برگهای خسته زردش-
غمگين تر از نگاه تو باشد.
نمی شود که تو باشی،به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جويد
بالينی می خواهد
تا شايد دمی بياسايد
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و اين روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمين نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پاييز از تو غمگين تر.
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی،ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی،گلدان ياس هم باشد
نمی شود که تو باشی،بلور هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب»هم باشند.
نمی شود که تو باشی،من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همينطور که هستی
و من هزاربار خوبتر از اين نباشم
و باز هزاربار عاشق تو نباشم.
نمی شود،می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

می دونی
می دونی چقدر دلم برات تنگ شده ؟ ... می دونم ؛ نمی دونی .
می دونی پر شدم از خالی نبودنت ؟... می دونم ؛ نمی دونی .
می دونی ديگه نمی تونم چشمامو آروم کنم در لحظات نديدنت ؟ ... می دونم ؛ نمی دونی .
می دونی دستام بيشتر از هميشه به دستانت محتاجند ؟ ... می دونم ؛ نمی دونی .
می دونی خسته شدم از بودنم ، از نفس کشيدنم ، از خودم ؟ ... می دونم ؛ نمی دونی .
راستی ! اينو هم می دونی که من می دونم برات مهم نيست هيچ چی از من نمی دونی ؟
و اما بی اعتنا به اين همه ندونستن تو ، هنوز « تو را من چشم در راهم ... »

زندگي قشنگه اگه با تو باشه...
مرگ قشنگه اگه براي تو باشه...
دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه...
من قشنگم اگه با تو باشم
اما تو هرجور که باشي
قشنگي...!

به کسی که دوستش داری ... یک شاخه گل سرخ هدیه کن 1
تا وقتی دست تقدیر تو را از او دور کرد ....
و او سعی در فراموشی ات کرد ....
یک روز وقتی غرق درس خواندن است .... از بین ورق های کتابش
یک گلبرگ بر زمین بیفتد و
و او .....
با صدای بلند گریه کند
-----------------------------------------------------------------------------------------------
شب هنگام
وقتی چشمان دروغ گویتدر خواب عمیقی فرو رفته اند
و غرق در رویایی .......
آهسته ........
قدم به رویاهایت می گذارم و مثل خیلی قلب ها در چشمانت نگاه می کنم
آن وقت کنار گوشت زمزمه می کنم :
به گذشته شک نکن

در هوایی که فقط به خاطر باقی مانده ی فصل پاییز سرد می نامندش
وقتی آدم ها پنجره را تا به آخر می بندند
و فقط تلاش می کنند ..... تنشان را که از عشق دور است
با گرمای یک بخاری گرم کنند !
و روی همه ی گلدان های حیاط های نداشته ی شان را می بندند
تا این سرمای نیامده گل ها را نشکند
یک گلدان گل یاس برای غروب های دلگیرم میخرم
تا عطر گل ها هر شب مرا به سوی آسمان پر بدهد ......
باور می کنید......!!؟
گلدان من هر شب برایم گل می دهد
در افسانه ها می گویند خوشبختی بر دوشهای شاهزاده ی جوان و زیبارویی ست که سوار بر اسب سپید از پشت کوه ها
می آید .
مادرم می گوید : خوشبختی آغوش گرم و باز یک خانواده است .
و اطرافیان آن را به گونه ای نچسب تعریف می کنند
و من در جستجوی این واژه ی غریب سال ها در کوچه پس کوچه های روزهایم گشتم ... تا ....
عاقبت پایم لنگید و وجودم خاری شد در چشم کسانی که می خواستند من هم باورهایشان را باور کنم