تبليغاتX
Likes Moon Light

Likes Moon Light

مــــــثل مــــــــاه

غروب بی کسی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:20  توسط مـــــهدی  | 

Rose

Hold ten Rose in your hands

And stand in the opposite of the Mirror

You will see eleven Rose in your hands

And the most beautiful Rose between them are YOU

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:12  توسط مـــــهدی  | 

گریه ی عشق

 

وقتي که گريه ام ميگيره دلم ميگه مبارکه


قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بي کلکه


وقتي که گريه ام ميگيره يه آسمون باروني ام


اما به کي بگم خدا من تو خودم زندوني ام


سرمو بالا مي گيرم کسي جوابم نميده


خيلي شب هاست يه رهگذربه گريهام نخنديده


ه روزو روزگاريه منو يه دنيا من يه دنيا بي کسي


 شدم يه مشت خاطره يه کوره ي دلواپسي


مي خوام تلافي نکنم حرمت دل رو ميشکنم


دارن به جرم ساده گيم چوب حراجم مي زنن


تو اين ولايت غريب دل مرده ها عزيز ترن

 

قحطی عشق عاشق هاست قلب های سنگی می خزند 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 10:52  توسط مـــــهدی  | 

دو خط موازی

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .


و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

 

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

 

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

 

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

 

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

 

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

 

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

 

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

 

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

 

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

 

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

 

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

 

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

 

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

 

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

 

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 10:44  توسط مـــــهدی  | 

بدنبال .....

دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی

 

 دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 10:42  توسط مـــــهدی  | 

گفتم .......

به او گفتم...

گفتم تو شیرین منی ...

گفتا تو فرهادی  مگر؟

گفتم ندادی دل به من...

گفتم خرابت می شوم...

گفتا تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من...

گفتا تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم...

گفتا تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم مکن ...

گفتا تو در یادی مگر؟

گفتم که بر بادم مده...

گفتا تو بر بادی مگر؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 10:39  توسط مـــــهدی  | 

بهترین باش

بهترين باش

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

همه ما را كه ناخدا نمي شود، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 10:36  توسط مـــــهدی  | 

تنهایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 10:30  توسط مـــــهدی  | 

صبر

شکیبا باش و خود را به گلایه مسپار

 که هر چند زخم عمیق تر باشد تو صبورتری

Tree in Storm

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 13:0  توسط مـــــهدی  | 

فریاد

هنگامه ی فریادهاست سرگذشت

 

 در گذشت یادهاست

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:35  توسط مـــــهدی  | 

گاهی درد هم شیرین است

و گاهی وقت ها درد هم شيرين است...
 

تن به غروب نسپرده ام

هنوز عطر طلوع در رگ های من جاريست

و سايه، هنوز هم می گويد:

**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**

اگر چه

غرور واژه ها را در هم شکسته ام

و گلدان آروزهايم

مدتی است آب را نمی شناسد...

***

آواز های بی صدا در گوشت زنگ می زنند

در را که باز می کنی

فرو می ريزی

و تا می خواهی نگاهت را پس بگيری

جز خاکسترش را نمی بينی...

***

باران

صدای عشق بود

و باد هر صبح

عطر نگاه تو را با خود می آورد

و قاصدک

شب هنگام

آروزهايت را در گوشم نجوا می کرد

طلوع لبخند تو را داشت

و غروب

تکه ای بود

که از عمق زخم هايت بر می خاست...

***

دردی بودی

که آهسته زاده شدی درونم

***

تو چاه را می دانستی

و من موج را

من، پشت تو راه می رفتم

تو گذشتی

من سقوط کردم

می دانم

راه رفتنت را نگاهی نينداخته بودم...

***

فکر می کردم

باران ، آخر صداقت است...

و خورشيد

هيچ گاه دروغ نمی گويد...

و سايه

تعبيری بود که مرا می ترساند:...

از بودنش...

***

باران ، نمی بارد

و خورشيد

در يک غروب بی پايان

می سوزاندم...

و سايه ی مهربان، می گويد :

**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**

***

من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...

من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...

***

من از سقوط برخاسته ام...

آن گونه که بايد...

ترانه های ترک خورده ام را

به دست های او می سپارم

تا از نو بسازد...

با کالبدی

فراتر از انديشه ی من... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:22  توسط مـــــهدی  | 

دلم گرفته دعا کن .......

دلم گرفته دعا کن که باز پر بزنم...
 

دوباره خنده ی تو را در اين هوا نشسته ام

و از نگاه مردمان چه بی صدا شکسته ام

نگاه ساده ی دلم چه بی بهانه می سرود

و من برای اين غزل... فقط بهانه جسته ام

چه فرق می کند که من چه فرق می کند که تو

قسم به هر چه تو و من از اين بهانه خسته ام

بگو دوباره می شود فقط برای تو سرود؟

نگو که نه! نمی شود...نگو که دل نبسته ام...

تبسمی هميشه تلخ و خنده ای نثار تو...

و من هميشه گريه را به انزوا نشسته ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:19  توسط مـــــهدی  | 

و عشق ...

و عشق...

 

و عشق واين کلمه ی ملکوتی و این درد بزگ الهی و یا نعمت هستی...

چگونه در اندرونم پیچید ...چگونه دلم را روشن کرد...چگونه یار تنهایی هایم شد ...

چگونه مرا به لقد خلقنا الانسان فی کبد  رساند...

                          گفتم که عشق چیست تهی کرد جام و گفت   

                                      به هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت

 

وقتی که صدايت می کنم می شنوی ... صداي خنده ات را می شنوم ...

که چگونه دلم را می لرزاند... چگونه به بچگی هایم لبخند می زند...

 و شاید هدیه می کند آنچه را فراموش کرده ام...

به درگاهت انابه می کنم ... شاید بر من ببخشایی آنچه را ندانسته کرده ام ...

                یا ملائکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له...

و هر بار دلم از نامردمان می شکند  به سویت می شتابم ، بیشتر درونت غرق می شوم ...

گله ای نیست که زیباترین هدیه را می بخشی ...

غم را دوست دارم..چرا که نام شادیش وجود سرسبز توست...

          نشنو از نی نی نوای بی نواست            بشنو از دل، دل حریم کبریاست
          این چو سوزد تل خاکستر شود                 آن چو سوزد محفل دلبر شود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:12  توسط مـــــهدی  | 

و این ......

 و اين برای تو که از قبيله ی بارانی :

 نازنين

در سرزمينی که با تيغ تهمت

زبانت را می برند

و سايه های وحشت

نگاهت را می بلعند

چند بهار خواهی توانست

قاصدک هوا کنی

يا برای کودک همسايه

                       بادبادک بسازی

***

برايم از بهار بگو

و از گنجشک هايی که از حوضک دستانم

دانه بر می چينند

آيا باز هم خواهم توانست

با صدای جيک جيکشان

از خواب بپرم

و از پشت پنجره

برايشان

                 دست تکان دهم

***

نگاه هايم را می دزدم

و پشت ديوار ترک خورده ای جا می گذارم

که هيچ کس نگاهش نمی کند

شايد برای ديدن تو

                                سرودی باقی بماند....

    

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:8  توسط مـــــهدی  | 

معشوق ازلی

 

برای عاشق و معشوق ازلی.... 

 

خوش است خلوت يار اگر يار يار من باشد        نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم                    که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدايا که در حـــــــريم وصال              رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

همای گو مفکن سايه شرف هرگز                   در آن ديار که طوطی کم از زغن باشد

بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل            توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد      
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری                    غريب را دل سرگشته با وطن باشد  

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ         چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:1  توسط مـــــهدی  | 

I....L.....Y


   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 16:4  توسط مـــــهدی  | 

همیشه

همیشه...

وقتی نیستی نمیگم میخوام نباشم، نه

اما دلم که تنگه واست!

وقتی نیستی نمیگم میمیرم، نه

اما آدما حوصلمو سر میبرن.

وقتی نیستی ، نه همیشه...

اما خیلی وقتا یه غم گنده دارم .

وقتی نیستی چهرت یادم نمیره

 اما تو ذهنم نیست ،

واسه همینه که دلتنگی میکنم گاهی!

وقتی نیستی همه چیز سر جاشه انگار

اما همیشه یه چیزی کمه.

وقتی نیستی چه فرق میکنه که من اینارو بنویسم یا نه!

یه دوستی می گفت این قانون طبیعته...

هیچ چیزی همیشگی نیست .

وقتی هستی  هیچ قانونی رو قبول ندارم...

وقتی نیستی تا کی خودمو گول بزنم؟

هیچ چیزی همیشگی نیست

 حتی

تو عزیز همیشگی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:12  توسط مـــــهدی  | 

شب

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:56  توسط مـــــهدی  | 

کوچه

 

   کوچه

  بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

  همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

  شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

  شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

  در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

  باغ صد خاطره خندید

  عطر صد خاطره پیچید

  یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

  پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

  ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

  تو همه راز جهان ریخته درچشم سیاهت

  من همه محو تماشای نگاهت.

  آسمان صاف و شب آرام.

  بخت خندان وزمان رام.

  خوشه ی ماه فروریخته در آب

 شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.

  شب و صحرا و گل و سنگ

 همه دل داده به آواز شباهنگ

  یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!

  لحظه یی چند بر این آب نظر کن!

  آب آیینه ی عشق گذران است

  تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

  باش فرداکه دلت با دگران است!

  تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

  با تو گفتم:حذر از عشق؟ ندانم

  سفر از پیش تو هرگز نتوانم

  روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

  چون کبوتر لب بام تو نشستم

  تو به من سنگ زدی!من نرمیدم نگسستم.

  باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم!

  تا به دام توافتم همه جا گشتم و گشتم!

  حذر از عشق ندانم .

  سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!

  اشکی از شاخه فروریخت!

  مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

  اشک در چشم تو لرزید

  ماه بر عشق تو خندید!

  یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.

  پای در دامن اندوه  کشیدم.

  نگسستم  نرمیدم.....

  رفت در ظلمت غم آن شب وشبهای دگر هم!

  نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

  نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم....!

   بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم......

  

فریدون مشیری

 

Canon 20D

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:55  توسط مـــــهدی  | 

بعضی ها

 

بعضی از آدما به تو فکر می کنن.

بعضی از اونا به تو توجه می کنن.

بعضی ها عاشقت می شن.

 

بعضی ها آرزو دارن هدیه شون رو بپذیری.

بعضی ها فکر می کنن که تو برای اونا یه هدیه ای.

 

بعضی ها دلتنگت میشن.

 

بعضی برای موفقیت هات جشن می گیرن.

بعضی ها قدرتت رو تحسین می کنن.

 

بعضی ها می خوان فقط با تو حرف بزنن.

بعضی ها تنها می خوان دستت رو بفشارن.

بعضی ها می خوان که تو همیشه شاد باشی.

بعضی ها می خوان همیشه سلامت باشی.

بعضی ها برات آرزوی سعادت دارن.

 

بعضی ها می خوان فقط با تو باشن.

بعضی ها حمایت تو رو می خوان.

 

و بعضی ها شانه هایت را برای گریه هاشان...

 

 

** و همه احتیاج دارن تا اینا رو به تو بفهمونن.**

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:52  توسط مـــــهدی  | 

مطالب قدیمی‌تر