تبليغاتX
Likes Moon Light

Likes Moon Light

مــــــثل مــــــــاه

پر پرواز

 

 

 

پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت برناها

 

و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب پارو می کشند ، خوشا رها کردن و رفتن

 

خوابی دیگر ، به مردابی دیگر ، به دریایی دیگر

 

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی

 

خوشا اگر نه رها یستن ، مردن به رهایی

 

آه این پرنده در این قفس نتگ نمی خواند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 0:35  توسط مـــــهدی  | 

و گاهی وقت ها درد هم شيرين است...

 

 

تن به غروب نسپرده ام

هنوز عطر طلوع در رگ های من جاريست

و سايه، هنوز هم می گويد:

**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**

اگر چه

غرور واژه ها را در هم شکسته ام

و گلدان آروزهايم

مدتی است آب را نمی شناسد...

***

آواز های بی صدا در گوشت زنگ می زنند

در را که باز می کنی

فرو می ريزی

و تا می خواهی نگاهت را پس بگيری

جز خاکسترش را نمی بينی...

***

باران

صدای عشق بود

و باد هر صبح

عطر نگاه تو را با خود می آورد

و قاصدک

شب هنگام

آروزهايت را در گوشم نجوا می کرد

طلوع لبخند تو را داشت

و غروب

تکه ای بود

که از عمق زخم هايت بر می خاست...

***

دردی بودی

که آهسته زاده شدی درونم

***

تو چاه را می دانستی

و من موج را

من، پشت تو راه می رفتم

تو گذشتی

من سقوط کردم

می دانم

راه رفتنت را نگاهی نينداخته بودم...

***

فکر می کردم

باران ، آخر صداقت است...

و خورشيد

هيچ گاه دروغ نمی گويد...

و سايه

تعبيری بود که مرا می ترساند:...

از بودنش...

***

باران ، نمی بارد

و خورشيد

در يک غروب بی پايان

می سوزاندم...

و سايه ی مهربان، می گويد :

**ستاره ها ماه را تنها نمی گذارند...**

***

من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...

من راز باد ها و آب ها را آموخته ام...

***

من از سقوط برخاسته ام...

آن گونه که بايد...

ترانه های ترک خورده ام را

به دست های او می سپارم

تا از نو بسازد...

با کالبدی

فراتر از انديشه ی من... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16:4  توسط مـــــهدی  | 

آفتابگردون و پسرک

 

آفتابگردون و پسرک

 

 

باز هم مثل همیشه وقتش بود . وقتش بود که خورشید بره و گل های آفتابگردونو در حسرت دیدار خودش بزاره .

شاید هیچ کس حاضر نشه با این همه بی محلی باز هم دل داده باشه ، نه هیچکس حاضر نمی شه ، اما آفتابگردون این کارو کرده و با تمام بی محلی های خورشید باز هم منتظر است.

اما شاید دردناک ترین لحظه همین لحظه است . لحظه ای که باید دوباره دلی قربانی شود تا خورشید راهی شود . سرخی خون رنگی تمام آسمان را می پوشاند .

اما امشب با شب های قبل کمی تفاوت دارد ، آفتابگردانی نمی تواند بخوابد . پس از آن که سرخی خون رنگ آسمان به سیاهی تبدیل شد آفتابگردان دید که مادر آسمان شب ، ماه مهربان ، فرزندانش را با محبت فراوان دنبال خود می کشاند ، هر کدام را در نقطه ای از آسمان شب می گذارد تا روشنی بخش آسمان باشند .

مثـــل عادت همیشه ماه شروع کرد به شمردن فرزندانش . یک ، دو ، سه و..... وای رنگ ماه پرید . سیاه شد ، سرخ شد و گفت : وای چی شده ؟ ستاره ی نازم کجاست ؟ کجاست ؟ کجاست ؟ ................

انگار یکی از ستارگانش گم شده بود .

آفتابگردون همچنان ناظر این صحنه ها بود .

مادر با دلی پر التهاب به این طرف و آن طرف می دود . این گوشه ، آن گوشه ، همه جا ..... نه نیست ! کجاست ؟ چه کنم خدایا چه کنم ، کمــکم کن .خسته می شود می نشیند . گریه می کند زار زار . خودش را می زند ..........

ناگهان چشمش به جایی در گوشه ی تاریکی ها افتاد . فورب بدان جا شتافت . آری نوری پیداست . با چشمان اشک آلودش لبخندی زد و گفت : ستاره ام آن جاست آن جا ، و دوید .

به آن نور نزدیک شد ، نور از داخل اتاقی می آمد که پنجره اش باز بود ، از پنجره به داخل نگاه کرد . پسرکی را دید که ستاره اش را در دست گرفته بود  . به ستاره نگاه می کرد با آن بازی می کرد ، درد دل می کرد و ........

خلاصه معنای خوشبختی را با دیدن پسرک حس کرد .

مادر طاقت نیاورد فوری رفت به داخل و فرزندش را در آغوش گرفت و فوری بیرون آمـــد . ناگهان ماه حس کرد که کوهی در پشت سرش شکست ، درختی از بن بر زمین افتاد . پسرک گریه کرد زار زار . صدایش چندان بلند نبود اما تمام هستی را به همدردی با خود وادار کرد ، حتــــــی آفتابگردان نیز نتوانست دوام بیاورد ، بله او نیز گریست . مادر درنگ کرد ، به ستاره  اش نگاه کرد چشمان او نیز اشک آلود بود .

مادر نگاه می کرد ، ستاره نیز با چشمانی اشک آلود نگاه می کرد ، حتی آفتابگردون هم می نگریست . اما پسرک همچنان اشک می ریخت ..........................

مادر باز هم بخشنده ترین فرد است . ستاره اش را به پسرک داد ، پسرک خوشحال شد ، ستاره را بغل کرد ، گرداند ، بوسید و آن را در نهایت در دلش فرو کرد .

مادر خوشحال بود ، چون فرزندش روشنی بخش دلی تار بود . حال همه ی دنیا خوشحال بودند حتــــــــــــــــی آفتابگردان .

در این میان آفتاگردان حس کرد آسمان روشنی قبل را ندارد ، زیرا روشن ترین ستاره اش را دزدیده بودند . اما باز زیبایی زندگی را مشاهده می کرد .

آفتابگردان از آن به بعد تصمیمی گرفت . به خود گفت : ازین به بعد مثل پسرک اشک خواهم ریخت تا به معشوقم برسم . آفتابگردان شروع کرد ، اشک ریخت . اشک ریخت و اشک ریخت و.......

آنقدر اشک ریخت که اشک هایش رنگ سیاهی چشمانش را به خود گرفت . اما او همچنان اشک می ریخت .

حـــــــــــــــال دیگر صبح شده بود .

 

 

 

* تو اون ستاره بودی و من پسرک *

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:7  توسط مـــــهدی  | 

حقیقت و دروغ

 

حقیقت و دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:7  توسط مـــــهدی  | 

نمی دانم چرا رفتی ..... ؟

نمی دانم چرا رفتی ........؟

نمی دانم چرا  شاید خطا کردم .......

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه ؟

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد ..................     برگرد

و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:21  توسط مـــــهدی  | 

انسان و اشک

انسان و اشک

 

 

اشک آبی است که برای خـاموش کردن آتش دل ها خلق شده ، گوهر درخشانی است که از یأس و حرمان به وجود آمده ، بـــاران غم انگیزی است که از ابر آه می بارد . آبدانه ای است که نشانه ی دلهای شکسته و خاطرهای خسته می باشد ، مرواریدی است که افسانه ی شب های هجران را به خاطر می آورد ، یادگار شوق دیدار نخستین و رنج و عذاب روز فراق و جدایی است و در نهایت نعمتی است که به جهت تسلی دل های دردمند و ستم دیده آفریده شده

اشـــک بـــاران صفا بخــشی است که طوفان های سرکش غم را فرو می نشاند و غبار اندوه را از رخسار دل پاک می گرداند . اگر دیـــده نـگرید دل نمی خـنـدد و هر گاه اشک ها فــرو نریزند ، روح آرامش پیدا نمی کند زیرا چند قطره اشک بر خانه ی دل همان صفا را می بخشد که باران بر دشت .

اشک چیست ؟ ای دوست بدان که اشــک تســـلی بخش دل و آرام بخـــش روان آدمی است . اما اگر بیشتر بریزد ، گلشن روح را پژمرده می سازد .

آری باران اگر چه صفا بخـــش گلشن طبیعت است ، اما اگر زیاده از حد ببارد دشت های با صفا را ویران و چمن های با طراوت  را افسرده ساخته و زیباییها را به زشتی مبدل می گرداند .

پس برای چه می خــواهید همـــیشه گریه کنید ، مگر امــــــــید و شــادمــانی را دوســت ندارید ؟ مگر نمی دانید که صـــبر و امـــید ، ناملایمات زندگی را از بین می برد ؟ اگر راستش را بخواهید من گــــــریه را دوست ندارم زیرا می ترسم چرخ بازیگر به گریه ی من بخندد و بگوید : " یک انسان را در برابر بــازی های خود به زانو بر آوردم و او را در مقابل ناکامی و شکست به ریختن اشک وا داشتم ."

پس یاران ، باید به زیر شمشیر غم های روزگار شادمانه رفت و بر چـهره ی شکست ها و ناکامی ها  عاقلانه خنده زد و به هنگام حوادث ناگوار و مصیبت های بزرگ به جهت تسـلی روح و شفای خاطر کمی اشک ریخت و سپس با شکیبایی مروارید اشک را از گونه ها سترد و طریق صبر سپرد و دامن امـــید را رها نکرد که " پایان شب سیه سپــــید است ."

 

 

 

گر بنا بودی که اشک چشم ها دریا شود

زنـــدگی بر آدمی زندان جان فرسا شود

پس خـــدا از بهر چه این همه دریا آفرید

آفـــرینش را چنین آزاد و زیـــــــبا آفرید

گر که قـــیـد و بــند لازم بود بر پای بشر

گاه خلقت قحــــط قید و بند و آهن بد مگر

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:20  توسط مـــــهدی  | 

کتاب زندگی

کتاب زندگی

 

 

اگر کتاب زندگی چاپ دومی داشت هرگز نمی گذاشتم این قدر غلط چاپی داشته باشه .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 18:4  توسط مـــــهدی  | 

افسانه ی حیات

افسانه ی حیات

 

 

افســــــانه ی حیات دو روزی نبود بیش

 

آن هم کـــلیم با تو بگویم چه سان گذشت ؟

 

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

 

روز دگـــر به کندن دل زین و آن گذشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:34  توسط مـــــهدی  | 

لذت یک لحظه

لذت یک لحظه

 

    تــــاج از فــــرق فـــلــک بر داشتن

                                                                                               تا ابـــــد آن تاج بر سر داشتن

 

   در بــــــهـــشت آرزو ره یافـــتــــن

                                                                                             هر نفس عقدی به ساغر داشتن

 

   روز در انـــــواع نـعـمت ها و نـاز

                                                                                             شب بتی چون ماه در بر داشتن

 

   جـــــاودان در اوج قـــدرت زیستن

                                                                                             ملک عالــم را مسخــــر داشتن

 

   بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

                                                                                             لذت یک لحظه مـــــادر داشتن

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:40  توسط مـــــهدی  | 

کوهستان عشق

کوهستان عشق

 

 

در کوهستان عشق رشته کوهی است به نام محبت

 

که از این رشته کوه رودی جاری است به نام صفا

 

و این رود به آب راهــی می ریــــزد به نام وفــــا

 

که هر دو به دریاچه ای می ریزد به نام " وداع "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:39  توسط مـــــهدی  | 

شب نتهایی خوب

شب نتهایی خوب

 

گوش کن ، دور نرین مرغ جهان می خواند .

شب سلیس است ، و یک دست ، و باز .

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه ی فصل ، ماه را می شنود .

 

 

 

پلکان جلوی ساختمان ،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

 

 

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، وبیا

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود

جذب کنند .

 

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشـــــق

تو راست .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:38  توسط مـــــهدی  | 

Desert

I dream of rain

I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
Those dreams that tie two hearts that will never die
And near the flames
The shadows play in the shape of the man’s desire

This desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

And now she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing’s as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
The rare perfume is the sweet intoxication of love

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

Sweet desert rose
This memory of hidden hearts and souls
This desert flower
This rare perfurme is the sweet intoxication of love

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:6  توسط مـــــهدی  | 

غروب بی کسی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:3  توسط مـــــهدی  |